مادر، اسطوره ی دلواپسی


هفته پیش، جمعه 13920129 همزمان با ایام منتهی به روز مبارکِ ولادتِ خانم فاطمه زهرا (س)، روز مادر و روز فرخندهء زن، همراه خانواده و دوستانم، یه سفرِ تفریحی به جزیره ی مصفای کیش داشتیم. وقتی با هواپیما از روی دریای فارس گذشتیم یه چیزی تحریکم کرد و.. ""خلیج همیشه"" رو، به فارس بودنش، چسپوندم (البته توی ذهنم. چون گفتنش جلوی همسرم و دوستانم هیچ مناسبتی نداشت. اما چه کنم که این احساس رو داشتم).

بگذریم این چیزی نبود که میخواستم بگم. جریان این بود که من، روزِ قبل از رفتنم، از پدر و مادرم خداحافظی کردم و حلالیت طلبیده بودم و مادرم هم گفت:

که بخدا میسپارمتون....

اینطور نبود!!!!....

قبل از راه افتادن در فرودگاه مهرآباد، توی هواپیما، جزیره کیش، زمان برگشت و حتی به منزلم (که میدونست خالیه و پیغام گیر شماره و صداشو ضبط کرده بود) بارها زنگ زد و نگرانیش کاملا" هویدا بود. ایشون میگفت که بخدا میسپارمتون، ولی جسمش، روحش، روانش و .... بدبنال ما بود. ببخشید که نظرم به کفر نزدیکه ولی انگار:

بخدا هم اطمینان نداشت که فرزندانش رو بهش بسپاره!!!!!!!!!!!!!.....

مادر تو رو بخدا جوری رفتار کن که ما از پسِ جبرانِ ذره ای از نگرانیات و الطفاتت بر بیاییم.سوال

بازهم... و بارها، روزت مبارک.